`*•.و باز هم برای تو.•*´
از وجودم هرچه می خواهی تمامش مال تو من فقط یک لحظه دیدارت کنم تنها همین
این دل از مرگ زمان راضی نیست لحظه ها می گذرند از پس هم لیکن انگار سپران کافی نیست غصه ها ریخته بر این قلب سیه بین این قلب و زمان راهی نیست دل اگر ظلم زمان دیده بس است چون که زین ظلم مرا جانی نیست کودکی گشنه و مادر بیوه سر این سفره غم نانی نیست سکه ها خورده شده از زن و مرد در ره دزد دوان چاهی نیست صالحان کشته شدند در دل جنگ حاصل جنگ شهان کاهی نیست مردمان در پی هم می میرند لیکن این شاه!! به خدا شاه این نیست :.در دلم نوری.: صد ستاره در میان آسمان عشقم سوسو می کند... ..... در دلم نوری به سوی دیده ات رو می کند تاری از زلف سیاهت در میان دفترم... ..... برگه هایش پر ز عطر یاس و شب بو می کند ابروانت در میان نور قلب من حنایی می شود... ..... اندکی بینش بر آن، ریسمان مو می کند در دلم برفی نشسته از فراز ابر غم... ..... دیدن چشمان نابت، این برف پارو می کند غنچه سرخی که از مهرت به لبها می نهی... ..... کوهی از جنس بزرگی، خم به زانو می کند :.شهری از جنس فلاکت.: بلبلی بودم میان شهر خویش شهری از جنس فلاکت،رنج و ریش قلبکم سنگی و تاریک همچو غار همچو دیگر بلبلان این دیار نغمه ها می خواندم از عشق و وفا پشت این حرف ها غم بود و جفا دیدگانم در به هر سو می گشود دل از این نفس سیاهم می ربود دانه ها می خوردم از باغ حوس هیچ نمی دانستم از درد قفس تا که روزی دستانی بی ریا در قفس انداختم از روی وفا آن زمان از ظلم وی شاکی شدم لیک تا حال از قفس راضی بدم دانه ها بر من رسید از دست او قلب سنگی ام زرین شد بهر او نغمه ها خواندم در آن کنج زمان نغمه های واقعی از عشق و جان این قفس عشق بود و من عاشق شدم! از همین عشق بود که من آدم شدم! :.من و انتظارت.: مقدمه چینی نخواهم کرد... بی هیچ نقشه ای برای سفر، سوار بر کشتی عشق، در میان اقیانوس بی کران خاطراتم، همچنان خواهم راند... امواج را خواهم شکافت و لا به لایشان در جست و جوی خانه ای خواهم گشت... خانه ای که چهار چوبش نثارم کرده و در آغوشش جایم دهد... به خانه ای سفر خواهم کرد که حوس هایم را سوزانده و در هوا بگستراند... بعد ها از این خاکستر ققنوسی متولد شده و با نغمه اش زخم هایم مرحم خواهد کرد... می خواهم بگریزم از این مردم... مردمی که نمی دانند عشق چیست... عشق را بازیچه دست خود ساخته و قدرش نمی دانند... با غرور از میان این مردمان سست عناصر که بر قلب هایشان مهر ذلت خورده خواهم گذشت تا یارم را در یابم، بر فراز کوهی از جنس انتظار... او آنجا بنشسته و انتظارم می کشد... ای یار، روزی خواهم آمد و انتظارت را پاسخ خواهم داد... اما تا آن زمان باید در میان این مردم سر کرده و اشکها بریزم... باشد که روزی از این منجلاب بیرون آیم و آدمیان را نیز بیرون کشم... آن دم همه به دنبال یار خود خواهیم گشت و عشق را نثارش خواهیم کرد... :.وجود.: چشمانت که به زیبایی نور مهتاب می درخشد... ابروانت که در زیر نور خورشید به طلایی می گرود... گونه هایت که به سرخی انار نو رس می ماند... پیچ و تاب گیسویت که دل از من می رباید... گوش هایت که سرود باد می شنود... همه اینها زیباست... اما از همه زیبا تر وجود توست... وجودی که خداوند به من عطا فرموده... و من شکرش می گویم و سپاسش می گزارم... :.مرا ببخش.: تنها يك سلامت براي كشاندنم به جنون كافي ست :.چون تو رادوست دارم.: سراپای وجودم خواهان توست وتورا دوست دارم اما نمی توانم برزبان آرم که تورا می پرستم زمانی که تورامیبینم کلمات درذهنم ترکیب میشود و فکرم چون کبوتری سبک بال ازقفس به پروازدرمی آید چشمانم تیره و تارمیشود دستانم به لرزش می افتد میدانم چرا نمیشود روحم را به اسارت بکشی کلا مم را روان گردانم :.از دلم راهی بدان سو.: نظری کردم بر آن سوی جهان پشت اقیانوس سر تا سر روان از دلم راهی بدان سو باز شد عشق نازم زان زمان آغاز شد چهره ای دیدم پاک و بی ریا غبطه ها می خورد بر آن مرغ هوا دیدگانش خالی از ظلم و جفا بی ریا چشمان و با عشق و وفا خنده های سرخ پاک و ناب او گونه گلگشته از آداب او آنچه من دارم ازو عکس است و قاب عکسی از زلف سیاه و پیچ و تاب صورتش زیبا و سیرت منتها مخفی است از من و این قلب رها از خدا خواهم، سیرتش زیبا بود همچو صورت سیرتش دریا بود بار الها، شکر تو زین عشق کم است وان دگر خواهم، رضایت از من است :.قایق عشق.: از دریا خواهم خواند، از مرغ هوا از درخت نخل و از صلح و صفا نغمه ای خواهم سرود از دشت باز نغمه ای دیگر برای کبک و غاز رو به خورشید، رو به نور شاد وی می سرایم شعری از زردی و گرمای وی گوشه ای از این زمین، بر روی کهنه قایقی می نویسم یادگاری از برای عاشقی قایقی از جنس عشق و بادبان از جنس یار می سپارم دست دریا، دست موجان سوار تا که روزی عاشقی بی همسفر پیدا شود بر همین قایق سوار و تا ته دریا رود سالها در انتظار قایقم خواهم نشست شاخه ها از بید تنهایی خود خواهم شکست حال انگار قایقی می بینم از آنور آب همسفر برگشت و پایان داد این رویا و خواب :.خسته و خاموش.: بعد از آن ديوانگيها اي دريغ! باورم نايد كه غافل گشتهام گوييا «او» مرده در من كه اين چنين خسته و خاموش و باطل گشتهام هر دم از آيينه ميپرسم ملول چيستم ديگر، به چشمت چيستم؟ ليك در آيينه ميبينم كه، واي! سايهاي هم زانچه بودم نيستم همچو آن رقاصهي هندو به ناز پاي ميكوبم ولي بر گور خويش وه كه با صد حسرت اين ويرانه را روشني بخشيدهام از نور خويش ره نميجويم به سوي شهر روز بيگمان در قعر گوري خفتهام گوهري دارم ولي آن را ز بيم در دل مردابها بنهفتهام ميروم ... اما نميپرسم ز خويش ره كجاس...؟ منزل كجاست؟ مقصود چيست؟ بوسه ميبخشم ولي خود غافلم كه اين دل ديوانه را معبود كيست؟ «او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود در نگاهم حالتي ديگر گرفت گوييا شب با دو دست سرد خويش روح بيتاب مرا در بر گرفت آه... آري... اين منم... اما چه سود؟ «او» كه در من بود ديگر نيست، نيست ميخروشم زير لب ديوانهوار «او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟ :.میدونم یه روز دیگه تموم میشه.: میدونم یه روز دیگه تموم می شه شبای تاریکو بی چراغمون ابرای سیاهو بد کنار می رن میادش خورشید خانوم سراغمون میدونم که آخرش زندیگمون پر از شبای مهتابی میشه آسمون تیره ی دلای ما روشن و آبی و آفتابی میشه شب تاریک دیگه جایی نداره وقتیکه سر برسه پگاهمون گلای نازو سپید و اطلسی می شکفن تو باغچه ی نگاهمون حالا که بهار پرگل رسیده بیا تا شب نشده پر بکشیم توی کوله بارمون گل بریزیم بریم و به آسمون سر بکشیم << میشه از عشق تو گفت میشه با ستاره های چشم تو ...مغرب نو مشرق نو بر پا کرد.. میشه از برق نگات خورشید و خاکستر کرد... میشه از گندمیای سر زلفت یه عالم شعر نوشت... آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه...!! آره از عشق تو مردن داره...!!!!! میشه از عشق تو مرد و ... دیگه از دست همه راحت شد...!! میشه از عشق تو مرد و ... دیگه از دست تو هم راحت شد...! آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه...!! اگه از عشق میشه قصه نوشت... میشه از عشق تو گفت... آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه...!!! >> نيمه شب آواره و بي حس و حال... در سرم سوداي جامي بي زوار... پرسه اي آغاز كرديم در خيال.. دل به ياد آورد ... از جدايي يكي دو سالي مي گذشت.. يك دو سال از عمر رفت و برنگشت... دل به ياد آورد اول بار را...!!!! خاطراته اولين ديدار را... آن نظر بازي آن اسرار را... آن دو چشم مست آهو وار را... همچو رازي مبهم و سربسته بود.. چون من از تكرار او هم خسته بود آمد و هم آشيان شد با من او... همنشين هم زبان شد با من او... خسته جان بودم كه جان شد با من او.. دامنش شد خوابگاه خستگي.. اين چنين آغاز شد دلبستگي... واي از آن شب زنده داري تا سحر... مست او بودم زدنيا بي خبر... دم به دم اين عشق ميشد بيشتر آمد و در خلوتم دمساز شد... گفتگو ها بين ما آغاز شد... گفتمش در عشق پا بر جاست دل... گر گشايي چشم دل زيباست دل... گر تو باشي درياي بي انتهاست دل... بي تو شام بي فرداست دل... دل ز عشق روي تو حيران شده... در پي عشق تو سرگردان شده... گفت در عشقت وفادارم بدار... شوق وصلت را به سر دارم بدان.. با تو شادی می شود غم ها من.. با تو زیبا می شود فردای من... گفتمش عشقت به دل افزون شده دل به جادوی رخت افسون شده... جز تو هر یادی به دل مدفون شده.. عالم از زیباییت مجنون شده... بر لبم گذاشت لب یعنی خموش.. طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش... در سرم جز عشق او سودا نبود... بحر کس جز او در این دل جا نبود دستهايم برايت شعر مي نويسند آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند * * * گفتي محبت کن برو پر بودم از حرفهای شنیدنی و نگفتنی... و تو آرام و صبور بر قلب غمگینم مرهم میگذاشتی.... صدایم لرزید بغض راه نفسم را بست .... و تو آرام گریه کردی.... زندگی پر از رنجم را برایت با بغضی باز کردم .... تو گوش شنوایی داشتی... آرام و زیبا بر باد بوسه می زدی و کلمات همچون آهنگی دلنواز برایم نواخته میشد.... گریه امانم را برید... زندگی رنج آور شد تو دلداری ام دادی.... اما حالا دیگر جای خالیت را در کنج قلبم احساس می کنم.... سنگین میزند... آزارم می دهد وتو نیستی تا ترانه ای برایم بخوانی تو را از من ربودند اشک هایم روان شد... از تو پنهان کردنش برای من دشوار است! امروز برایت گریستم... پیش رو ..... چشم در چشم..... و تو نفهمیدی.... کاش از این خواب ابدی بیدار می شدی..... آه ..... ای موسیقی زندگی من کاش تو را نمی رنجاندم کاش دخترک گدای پیاده رو بودم .... و هر روز عاشقانه قدم های سنگینت را میشمردم.... و تو با نگاهی از دنیا بی نیازم می کردی.... کاش تو می فهمیدی که عشق یعنی قطره های شفافی که هنگام نوشتن از تو ،روان می شود.... داشته هایم بودی و امروز آرزوی دست نایافتنی ام... کاش اشکهایم تو را به من باز می گرداند.... وافسوس که این چشمه کم کم رو به خشکی می زند.... تا اشکهایم تمام نشده برگرد.... می خواهم با موسیقی صدایت آرام گیرم... ولی افسوس که من گناهکارم... خداوند آوازم را نمی شنود.... او هم برای من کر می شود... تنها آوای دلم را با ضرب سه تار برایت نواختم.... کلمات خسته ام را بر روی رد پایت نوشتم.... کاش بر می گشتی و می خواندی.... من هنوز چشم به راه توام.....
وصیت نامه ی عشق و در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد. دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم . چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم . صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.
اری من همان عاشقم ، یک عاشق دلسوخته ، یک عاشق دل تنها ... یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر ... اسیری در یک قلب سرخ ... آری من همان مجنون قصه هایم و یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم ... لحظه های سخت را پشت سر میگذارم و به عشق فاطمه ام از هفت آسمان خواهم گذشت در جاده ها ، از سختی ها میگذرم تا به مقصد م که همان خانه عشقم است برسم ... آری عاشقم ، یک عاشق چشم به راه ... عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است ... در آتش فاصله ها سوخته است ، در گلدان طاغچه تنها یی ها شکسته است ... و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی اوبسته است ... آری من همانم که به او میگویند دیوانه ، به او میگویند آواره ... من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ... با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم ... فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست ؟!! آری این دیوانه همان است که جایش در قصه ها بوده ... همانی که نامش در این دنیا مانده ویادش ، همیشه وهمیشه یک عاقل را نیزمجنون میکند ... آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلشکسته ... همان عاشقی که به او میگویند دیوانه... دیــــوانـــــــــه... ندانستم...... ندانستم که من کیستم....... ولی دانستم تو کی هستی........ ندانستم که عاشق کیست... ولی دانستم عشق چیست....... احساس نکردم شب روز میگذرد... ولی احساس کردم تویی که میگذری... چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت..... چشمانم تو را جواب گفت.... دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم.... قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود.... چشمانم را خواهم بست تا تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد.... زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم.... گوش هایم را خواهم بست تا صدای عشق از ان بیرون نرود... نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم... احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت.... احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت..... احساس نکردم روزی خواهم شکست..... روزی خواهم گریست... روزی خواهم رفت به آن طرف آینه.... آینه ای که تکه اش در قلبم است... و نور زندگی من ... و توان زندگی ام... ندانستم زمستان کی گذشت... ندانستم بهار آمد.... ندانستم بهار هم دارد می رود... فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم... تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم...... ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست... ندانستم دستانم به هم میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند.... نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید.... بعد از همه ندانسته هایم.... دانستم که دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو... و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو.... د لي دارم پر از درد و پر از غم نمي دانم غم دل كي شود كم شكايت مي كنم از غم چو مجنون دلي دارم پر از درد و پر از خون غم عشقي كه بيچاره كند دل دل ما همچو كِشتي مانده در گِل بهاري بودم و خوشحال و خندان ولي افسوس غم اُفتاد بر جان شب و روزم گذ شته از حكايت دگر چيزي نمانده جز شكايت همه از درد و غم نالان و بي هوش وجود من زغم گشته فراموش كلام آخرم اي دوست اين است كه تا غم هست دنيايم چنين است . از شهر من سفر کردی با کوله بار از خاطره از دل من گذر کردی با یک بغل از فاصله رفتی نگفتی یار من تنها می مونه با غمش رفتی نگفتی اون دیگه چیکار کنه با ماتمش رفتی و عمریه دلم تو طاقچه بال بال میزنه غصه ی نبودنت ندیدنت عمریه آزارش می ده تو بقچه می زارم اونو میارمش به پیشکشت تا ببینی قلب منو دیگه قلب امید نیست.
اي عشق، به تنهاييهاي من عشق بورز بيا اي يار، براي خستگيهايم آرامش به ارمغان بياور بيا دست روياهايم را بگير و مرا ببر به جايي دور آنقدر دور كه ديگر نتوانم به اينجا برگردم بيا، بيا مرا با خود به دنيايي ببر كه انتظاردر آنجا بي معني باشد ديگر از انتظار خستهام بيا يك بار حتي در خوابم با من همسخن شو و با من راز عشق رابگو بي قرارم، بي قرار براي با تو بودن بيا به من بگو چگونه دوستت داشته باشم
گفتم از عشق و محبت از شراب عشق ، مستم گفتم از مهر و مروت از جوانمردی و عزت گفتم از بارش باران از ترنم ، از بهاران گفتم از عشق خدایی تو کجایی ؟ کی می آیی ؟ گفتم از عشق گذشته گفتی عشقت رفته از یاد گفتم از عهد گذشته که شکستی و تو رفتی گفتم از درد جدایی بی وفا ، تو کی می آیی ؟ گفتم از خدا نگه دار گفتی پس خدا نگه دار گفتم ای بی رحم سنگ دل گفتی بیرونی از این دل .::. ترسم که اشک.::. ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر بعالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شد به میکده گریان ودادخواه کزدست غم خلاص من آنجا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان باشد از آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری همین لطف شماخاک زر شود در تنگنای حیرتم در رخوت رقیب یا رب مبادآنکه گدا معتبر شود بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست سرها بر آستانه او خاک در شود حافظ چو نافه سر زلفشبدست تست دم درکش ارنه باد صبا را خبر شود

.jpg)








مرا ببخش كه آنچنان كه خواستي نبودم
مرا ببخش كه در دستانم صداقت عطر ياس موج نمي زد
مرا ببخش كه در صدايم زمزمه ي دلنشين باران نبود
مرا ببخش كه بر لبهايم غنچه لبخند پژمرده بود
مرا ببخش ، مرا ببخش ، مرا ببخش
مرا به نواي دلنشينت كه هنوز هم در گوشم طنين انداز است ببخش
مرا به صفاي نگاه گرمت ببخشمرا به سخاوت قلب مهربانت ببخش
مرا به زيبايي روح پر شكوهت ببخش
مرا ببخش اگر قدم هاي توان آن را نداشتند كه پا به پايت بيايند
مرا ببخش اگر دستانم لياقت جاي گرفتن در صدف دستانت را نداشتند
مرا ببخش اگر چشمانم لياقت نگاه كردن به چهره ي زيبايت را نداشتند
مرا به درياي خوبيهايت ببخش
مرا به سكوت نازنينت بخش


















اما تو هرگز نخواهي خواند
ولي تو هرگز نخواهي ديد
نه تو هرگز مرا نخواهي فهميد
و من با اين همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
وباز تو درک نخواهي کرد
گفتم خدا حافظ ولي ...
دارم محبت مي کنم 




مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد









گفتي : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاكاب نكن!
گفتي : پيش از غروب ِ بادبادكها برخواهم گشت!
گفتي: طلسم ِ تنهاي ِ تو را،
با وِردي از اُراد ِ آسمان خواهم شكست!
ولي باز نگشتي
و ابر ِ بي باران اين بغضهاي پياپي با من ماند!
تكرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بي مرزي ِ اين همه انتظار با من ماند!
بي تو،
من ماندم و الهه ي شعري كه مي گويند
شعر تمام شعران را انشاء مي كند!
هر شب مي آيد
چشمان ِ منتظرم را خيس ِ گريه مي كند
و مي رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
بگذار الهه ي شعر،
به سروقت ِ شاعران ِديگر ِ اين دشت برود!
مي مي خواهم خودم برايت بنويسم!
مي بيني؟ ديگر كارم به جوانب ِ جنون رسيده است!
مي ترسم وقتي كه - گوش ِ شيطان كر! -
از اين هجرت ِ بي حدود برگردي،
ديگر نه شعري مانده باشد،
نه شاعري!
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم،
به جاي تو دلواپس شوم،
حتا به جاي تو بترسم!
چون هميشه كنار ِ مني!
كنارمي، اما...صد داد از اين «اما»!●
چه روزهاي زلالي بود!
هميشه يكي از ما چشم مي گذاشت،
تا بي نهايت ِ بوسه مي شمرد
و ديگري
در حول و حوش ِ شهامت ِ سايه ها پنهام مي شد!
ساده ٬ساده پيدايم مي كردي! پونه پنهان نشين من!
پس چرا در سكوت اين خانه پيدايم نمي كني؟
بيا و سرزده برگرد!
بگو: «-سك سك! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطي ِ قرصهايم را در جوي روبروي خانه مي اندازم!
قلمم را،
چركنويس هاي تمام ترانه هاي تنهايي را!
بعد شانه شعر را مي بوسم!
مي گويم: «-خداحافظ! واژگان نمناك كوچه و باران!
آخر فرشته فراموشكار ِ من برگشت!»
پياده راه مي افتيم!
از دره گرگها،
تا كوچه دومين پرنده تنها
راه دوري نيست!
كنج دنج كوچه مي نشينيم!
من برايت از تراكم تنهايي اين سالها مي گويم
و تو برايم از حضور ِ دوباره بوسه!
ديگر «كبوتر باز برده» صدايت نمي زنم!
بر ديوار ِ بلند كوچه مي نويسم,
«كبوتر با كبوتر، باز با باز»
باور ميكنم كه عاقبت ِ علاقه به خير است!
كف ِ دست ِ راستم را نشان فالگير ِ پير پُل مي دهم،
تا ببيند كه خط ِ عمرم قد كشيده است
و ديگر مرا از نزديكي نزول نفسهايم نترساند!
آنوقت، ما مي مانيم و تعبير ِ اين همه رؤيا!
ما مي مانيم و برآوردِ اين همه آرزو!
ما مي مانيم و آغوش ِ امن علاقه...
بيا و سرزده برگرد!








دستم به دستگيره ي دل سپردن نمي رسيد!
چشم چكامه هايم ضعيف بود!
پس با عينك ِ عشق به آسمان نگاه كردم!
به باغ و بلوغ ِ بوسه و بي حصاري ِ آواز!
به پولك ِ سرخ ماهي تنگ!
به چهره ام در آينه ترك دار!
نگاه كردم و دانستم!
دانستم كه جهان،
كوچكتر از كره درس جغرافي دبستان است!
دانستم كه كليد ِ تمام قفلهاي ناگشوده ي دنيا،
همه اين سالها در جيب من بود و بي خبر بودم!
دانستم كه مي شود با يك چوب كبريت،
خورشيد ِ عظيمي را در آسمان روشن كرد!
دانستم كه گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است!
بخشيدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه
و آمرزش ِ زنبورهاي گزنده ي عسل آسان است!
حالا از پس همين عينك به زندگي نگاه مي كنم!
در پس همين عينك چشم به راه تو مي مانم!
در پس ِ همين عينك مي گريم
و روزي،
در پس ِ همين عينك خواهم مرد!
آي!
قاريان ِ خاموش ِ گريه هاي من!
ديگر از دوري ِ دستهاي و ستاره ها زاري نكنيد!
من در تب و تاب اين ترانه هاي تنهايي،
به جاي تمام شما گريه كرده ام!?
دستم به دستگيره ي دل سپردن نمي رسيد!
چشم چكامه هايم ضعيف بود!
پس با عينك ِ عشق به آسمان نگاه كردم!
به باغ و بلوغ ِ بوسه و بي حصاري ِ آواز!
به پولك ِ سرخ ماهي تنگ!
به چهره ام در آينه ترك دار!
نگاه كردم و دانستم!
دانستم كه جهان،
كوچكتر از كره درس جغرافي دبستان است!
دانستم كه كليد ِ تمام قفلهاي ناگشوده ي دنيا،
همه اين سالها در جيب من بود و بي خبر بودم!
دانستم كه مي شود با يك چوب كبريت،
خورشيد ِ عظيمي را در آسمان روشن كرد!
دانستم كه گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است!
بخشيدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه
و آمرزش ِ زنبورهاي گزنده ي عسل آسان است!
حالا از پس همين عينك به زندگي نگاه مي كنم!
در پس همين عينك چشم به راه تو مي مانم!
در پس ِ همين عينك مي گريم
و روزي،
در پس ِ همين عينك خواهم مرد!
آي!
قاريان ِ خاموش ِ گريه هاي من!
ديگر از دوري ِ دستهاي و ستاره ها زاري نكنيد!
من در تب و تاب اين ترانه هاي تنهايي،
به جاي تمام شما گريه كرده ام!?





| :قالبساز: :بهاربیست: |


